تبليغاتX
سایت نیازمندیها X
مهرگان
پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک

خب .... یک هفته از شروع کار در مملکت جدید گذشت ... بد نبود مجموعا . ولی یاد اون روزهای اولی می افتادم که برای اولین بار در عمرم شروع به کار کرده بودم . نوزده ساله بودم و ترم دوم معماری! یعنی از معماری فقط یاد گرفته بودم " راپید " چیه ! حضور محترمتون عرض کنم اون موقعها در عهد پارینه سنگی و قبل از اکتشاف کامپیوتر ، تمام نقشه ها دستی کشیده میشد و قلم مخصوص نقشه کشی اسمش بود : راپید .... اولین کارم هم کشیدن نقشه یک ویلای مشتی بود توی کندلوس که دیدن ابعادش ته دلم رو نابود کرد . پلان ، نما ، مقطع ، جزئیات اجرایی ! بی انصافها ..... یادمه هر روز بعد از ظهر ، بغض کرده از در دفتر میومدم بیرون و پیاده از ظفر تا میرداماد میرفتم بلکن یه هوایی به کله در حال انفجارم بخوره . پدرم دراومد تا اون نقشه لعنتی رو تموم کردم . ولی بعداز گذشت مدتی که خیلی هم طولانی نبود ، به خاطر دقتم در کار و اینکه امکان نداشت جزئیات ریزی رو فراموش کنم ، کارهایی رو که احتیاج به دقت بالا و تمیزی اجرا داشت مستقیم میدادن دست من . ولی باور کنید هنوز اون بغض کردنها و احساس وحشتناک رو یادمه ... حالا حکایت اینجاست . این ور دنیا . سرزمین اوزی ها .... اولین مشکلم فهمیدن اینه که اصلا چی میگن این بنده خداها ! من انگلیسی رو مثل باقی چیزها ، خودم یاد گرفتم . کلاس ملاس نرفتم . همون دبیرستان با سیستم آموزشی مزخرف و بعد هم نیم واحد توی دانشگاه ! باقیش هم ، خدا پدر " ام بی سی ۲ " رو بیامرزه .... فیلم زبان اصلی . روز مصاحبه هم راست و حسینی با دوتا جوجه معمار صحبت کردم و نمونه کارهام رو روی لپ تاپم نشونشون دادم و گفتم آقا ما اینیم ! سابقه کار هم توی استرالیا ندارم ، زبانم هم همینه که ملاحظه میکنید ، نه ماه هم هست که اومدم اینجا ....پرسیدن : بلدی با سیستم " ایکس رِف " کار کنی ؟ گفتم : نوچ!  ولی با وجود تمام تعاریفی که از خودم کردم ، اونا منو انتخاب کردن ! فکر کنم عاشق چشم و ابروم شدن !!!!! والا به خدا !!! خلاصه رفتیم و مثلا استارت زدیم . یک کامپیوتر هیولا انداختن زیر دستم و گفتن سوپر وایزرم " دریک" میباشد و بدو برو پلان معکوس سقف رو بکش !  تازه الکتریکش رو .... سیستم هم ایکس رِف میباشد ..... ای بسوزید ... ای بمانید .... خلاصه " دریک " جون اومد و انگار که با یک بچه مهد کودکی حرف میزنه ( یواش حرف میزد ولی با لهجه غلیظ اوزی ) توضیح داد ایکس رِف چیه ... توضیحا عرض میشه که ایکس رِف یک دستوری توی اتوکد ( سیستم نقشه کشی کامپیوتری ) هست که نقشه رو میتونی با دیگران که آنلاین هستن شِر کنی . یه چیزی تو همین مایه ها .... توی ایران این دستور بوسیله پیک موتوری اجرا میشد !!!! یعنی نقشه معماری رو میکشیدی ، پلات میگرفتی ، بعد میدادی دست پیک موتوری میبرد به شرکت دیگه ای که کارش تاسیسات یا ... بود !!! خیلی به هم شبیه هستن ! نه؟ حالا فکر کن من چند تا کار رو برای کشیدن یک خط معمولی باید انجام میدادم : گوش کردن به لهجه اوزی دریک ، ترجمه در مغز خودم به فارسی ، ترجمه دوباره به انگلیسی ، کشیدن نقشه الکتریکی ( این دیگه آخر بدبختی برام بود .. بابا من معمارم نه مهندس برق ) پیدا کردن علائم و نوشته جات در دریایی از فایلهای کامپیوتر شرکت و ضربه آخر ، کار کردن با ایکس رِف ...... ای خدا . تازه مشکل که پیدا میکردم ( که این اتفاق به طور مینیمم هر دو دقیقه یکبار رخ میداد ) باید از اینور دفتر دریک جون رو صدا میزدم و خواهش میکردم که مثلا شکل بلاک شده یه دونه پریز ناقابل برق رو برام از یه سوراخی پیدا کنه . هر بار هم میومد تاکید میکرد با ایکس رِف میتونی همه رو پیدا کنی !! تنها خوبی کار با اینا اینه که میتونی بهشون با صدای بلند فحش بدی . یکبار گفتم : از سر قبر پدرت فایل رو بیارم مردیکه یه وری ؟ .... بله .... اینهفته اینجوری گذشت ... خیلی خوش بود که گذشت . وسط کار هم بعضی وقتها باید برای دریک نقشه ها رو کپی کنم . یعنی همون کاری که دفاتر فنی انجام میدن . تازه دارم معنی مهاجرت رو ذره ذره لمس میکنم . ولی با اینهمه راضیم ... خوبه که کار پیدا کردم . مریم ، کرگدنه و پوست کلفت ! ولی خب ... کرگدن "ماده " است و دل نازک ! بغض هم میکند .

پی نوشت : تایم شیت ( نوشتن ساعات کاری ) رو  با سیستم آنلاین باید انجام بدیم در محیط اکسل . از "مور ِی " یکی دیگه از همکارهام که باهام مصاحبه کرده بود پرسیدم چجوری باید بنویسم این ساعات رو ؟ وقتی توضیح داد ، یه نگاهی به تایم شیتم کرد و گفت : روی همین یه پروژه کار کردی ؟ گفتم : یس ! بعد گفت : اوووه ، من هفت تا پروژه رو بردم جلو ! یه ابروم رو بردم بالا و گفتم : گود آن یو !!! فهمون اگه باشه باید متوجه بشه فحش خواهر مادر یعنی چی .....


+ نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 5:1 PM توسط مریم |

دیشب خواب جنگل انبوهی رو میدیدم که انگار مسابقه ای توش برگذار بود و من هم یکی از عناصرش بودم (!) یادم نمیاد که مراحل اولیه اش چی بود ولی اون بخش از خواب که بسیار واضح و روشن یادم مونده رو نقل میکنم : جنگل شبیه همین جنگلهای استرالیا بود با همون میزان انبوهی و پستی و بلندی . من بودم به همراه یک نفر دیگه که نمیدونم کی بود . یعنی یادم نیست کی بود . دیدم که از توی یک کانکسی در فاصله ای نه چندان دور دو نفر اومدن بیرون و پشت سرشون یک خرس قهوه ای از نوع گریزلی !!!!!! اکثر مواقع توی خوابهام ، چیزی که منو تا حد مرگ میترسونه ، وجود سگ و دیدن دندانهای دراز و آب سرازیر دهانشه ... خرس هم جزو خانواده سگ ها است و این اولین بار بود که در خواب خرس میدیدم و در حد مرگ ، ترس ...... داشتم توی خواب از یک نیمچه تپه خودمو میکشیدم بالا که برم توی همون کانکس که یهو از خواب پریدم ! حالا از خواب بیدار شدم ، ولی جرات نداشتم تکون بخورم . داشتم خودمو دلداری میدادم که بابا نترس ! اگه خرسه میخواست کسی رو بخوره همون دوتا رو میخورد که باهاش توی کانکس بودن !!! ببین چقدر ترسیده بودم ..... یه چند ثانیه ای گذشت و تازه دوزاریم افتاد که بابا خواب میدیدی !!!!!!

فردا اولین روزی ست که باید برم سر کار...

پی نوشت : هنوز هم یاد آوری دیدن اون خرس گنده قهوه ای باعث یخ کردن نوک انگشتهام میشه ... روحیه ام برای شروع عالیه . نه؟


+ نوشته شده در یکشنبه 26 مهر1388ساعت 12:7 PM توسط مریم |
دلتنگی مثل مستی ِ شراب میمونه .... نمیگیره .... وقتی هم میگیره دیگه ول نمیکنه ....

+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 1:5 PM توسط مریم |

 ـ بچه ها همه سلام میرسونن . ما دیگه داشتیم میرفتیم سراغ سفره هفت سین خودمون ...

 ـ هفت سین ؟!

ـ سحابیها ! میخوایم به سحابی جبار نگاه کنیم . میگن اگه وقت سال تحویل به سحابی جبار نگاه کنی و آرزو کنی آرزوت برآورده میشه . البته اینو دخترا میگن!

ـ حالا کجا هست ؟

ـ چی؟

ـ همین سحابیها که میگین !

ـ آها ! اگه به سمت غرب نگاه کنی ، سه تا ستاره پر نور  میبینی که تو یه خط هستند . اون ، کمربند جباره . اگه بیشتر دقت کنی ، سه تا ستاره کم نور دیگه هم هستند که پائینتر از اونند . اون ستاره وسطیه ، خود سحابی جباره . پیداش کردی؟

ـ بله !

ـ البته این فقط صورت فلکی شه ها ! بیشتر سحابیها رو فقط با تلسکوپ میشه دید . جبار یه زایشگاهه . ولی سحابی اسکیمو هم خیلی دیدن داره . قشنگترین قبرستونیه که توی عمرم دیدم .

ـ قبرستون؟

ـ آره ... سحابی ، هم محل تولد و هم مرگ ستاره هاست . همه شون برمیگردن به همون جایی که ازش متولد شدن .

ـ من نمیدونستم که ستاره ها هم میمیرن !

ـ همه شون میمیرن . خیلی از ستاره هایی که ما الان میبینیم ، میلیونها سال پیش مردن، ولی ما به خاطر مسافتی که باهاشون داریم ، هنوز داریم اونا رو میبینیم .

ـ یعنی اینقدر دورن ؟

ـ خیلی دور .... خیلی نزدیک ....وقتی با دنیای خودمون مقایسه شون کنیم ، خیلی دورن . ولی اگه با کهکشانهای دیگه مقایسه کنیم ، تازه میفهمیم چقدر به ما نزدیکن و ما خبر نداریم .............

....

 ما در روح بخشیدن به یک موجود چقدر دخیل هستیم که در ستادن جانش ؟

ب.هنود ش.جاعی نیز اعدام شد .....


+ نوشته شده در سه شنبه 21 مهر1388ساعت 1:55 AM توسط مریم |

یه روز یه کشیش به یه راهبه پیشنهاد میکنه که با ماشین برسوندش به مقصدش .... راهبه سوار میشه و راه میفتن . چند دقیقه بعد راهبه پاهاش رو روی هم میندازه و کشیش زیر چشمی یه نگاهی به پای راهبه میندازه . راهبه میگه : پدر روایت مقدس 129 را به یاد آور ! کشیش قرمز میشه و به جاده خیره میشه . چند دقیقه بعد بازهم شیطون وارد عمل میشه و کشیش موقع عوض کردن دنده ، دستش رو با پای راهبه تماس میده ! راهبه باز میگه : پدر روحانی ! روایت مقدس 129 رو به خاطر بیار !!! کشیش زیر لب یه فحشی میده و بیخیال میشه و راهبه رو به مقصدش میرسونه . بعد از اینکه به کلیسا برمیگرده ، سریع میدوه و از توی کتاب مقدس روایت مقدس 129 رو پیدا میکنه و میبینه که توش نوشته : به پیش برو و عمل خود را پیگیری کن . کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادمانی که میخواهی میرسی ....

نتیجه اخلاقی : اگه از اطلاعات شغلی خودت آگاه نباشی ، فرصتهای بزرگی رو از دست میدی ...(!)

پی نوشت : مرسی ماهرخ جون....


+ نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 5:3 AM توسط مریم |